پايان نامه مقاله تحقيق ارشد

رابطه تدريس با برنامه درسي پنهان: برنامه درسي پنهان، بعد غيرقابل پيش­بيني يادگيري است. طراحي آموزشي بدون توجه به اين بعد، غفلت از بخش مهم عواملي است كه در يادگيري دانش­آموز تاثير فراوان دارند. معلمان به طور معمول در طراحي آموزشي به عوامل آشكار موثر در تدريس توجه مي­كنند و از عوامل پنهان غافل مي­مانند. بنابراين لازم است عوامل اساسي موثر در شكل گيري برنامه پنهان شناسايي و آشكار شوند و تا حدودي در طراحي و اجرا تحت ضابطه و كنترل در آيند. يكي از عواملي كه در كم كردن فاصله بين برنامه درسي رسمي و پنهان تاثير دارد مشاركت دانش آموزان در جريان آموزش است. در صورت مشاركت آنان در طراحي و اجراي تدريس، فعاليت­هاي يادگيري، را با اهميت تلقي خواهند كرد و با علاقه و آگاهي براي يادگيري، و نايل شدن به هدف­هاي آموزشي، تلاش خواهند نمود. عامل ديگر، آگاهي برنامه­ريزان و معلمان از عوامل غير آشكاري است كه در آموزش موثر است؛ براي مثال وقتي معلم بداند كه نوع برخورد او در ارزشيابي از آموخته­هاي دانش آموزان و آثار ارزشيابي موثر است، سعي مي­كند رفتار خود را به منظور تقويت ارزش­ها و گرايش­هاي مطلوب تنظيم نمايد. يا وقتي كه متوجه شد طرز تلقي­هاي او درباره رابطه معلم و دانش­آموز در كلاس درس و يادگيري دانش­آموز(منفعل يا فعال بودن) در شكل­گيري طرز تلقي­هاي دانش­آموزان اثر دارد، سعي مي­كند روابط آموزشي داخل كلاس ا به صورت مفيد و ثمر بخش سازمان دهد. بنابراين، معلم بايد عوامل موثر در برنامه درسي پنهان را شناسايي كند و با در نظر گرفتن آنها در طراحي و اجراي آموزش منطقي­تر عمل نمايد(ملكي،1389،86،87،88).

پايان نامه بررسي رابطه برنامه درسي پنهان با تفكر انتقادي دانش ­آموزان پسر پايه پنجم ابتدايي شهر آبدانان


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۵ آبان ۱۳۹۷ساعت ۰۹:۴۶:۱۳  توسط مدير  نظرات (0)

روش­هايي براي لذت بخش كردن كار وجو دارد كه منجر به بهبود كيفيت زندگي كاري مي­شود كه اين روش­ها عبارتند از: 1-امكان ارتباط پايين به بالا را براي كاركنان فراهم سازيد. 2-به جاي راهنمايي كردن، تسهيل در كار را وظيفه عمده تلقي كنيد. 3-تا آن­جا كه مي­توانيد انعطاف پذير باشيد. 4-سعي كنيد بخشي از سازمان باشيد (بتيل و نيواستروم[1]، ترجمه هاشمي، 1380، به نقل از رحيمي).

شومر هورن[2] (1989) بهتر كردن كيفيت زندگي كاري را مستلزم انجام كارهاي زير مي­داند:

  • پرداخت منصفانه و كافي براي حسن كار
  • سلامت و امنيت و وضعيت كار
  • ايجاد فرصت­هاي يادگيري و به­كار بردن مهارت­هاي تازه
  • ايجاد فرصت­هاي رشد و ترقي در مسير حرفه­اي
  • يكپارچگي اجتماعي در سازمان
  • حمايت از حقوق فردي
  • ايجاد تعادل ميان تقاضاهاي شغلي و غيرشغلي
  • مباهات به نفس كار در سازمان

از نظر دوبرين[3] (1989) بيشترين جنبه كيفيت زندگي كاري در توجه و احترام به كاركنان نهفته است و آن را بيشتر از پرداخت­هاي مادي در رضايت افراد مؤثر مي­داند. اين صاحب نظر كيفيت زندگي كاري را مبتني بر ادراك كاركنان مي­داند، يعني اگر آنها احساس كنند نيازهايشان در كار برآورده شود راضي خواهند بود. افزايش كيفيت زندگي كاري در بالا بردن كارايي و اثربخشي سازمان و عملكرد آن نقش مؤثر ايفا مي­كند.

برخي از برنامه­هاي بهبود كيفيت زندگي كاري به دگرگوني­هاي اندكي نياز دارند و برخي ديگر به دگرگوني­هاي گسترده. البته همه اين برنامه­ها نوعي توجه، علاقمندي و احترام به كاركنان را در بردارند. اين گونه برنامه­ها به اين شرح هستند:

1-ارتباط با كاركنان:

بهتر كردن ارتباط ميان كاركنان يك روش اثربخش و كارامد براي بهبود كيفيت زندگي كاري شناخته شده است. ارتباط مي­تواند انتقال انديشه­هاي كاركنان را در راستاي بهتر شدن فراورده­ها و دگرگوني­هاي سازماني آسان سازد و در عين حال احساس مشاركت كاركنان را در كار افزايش دهد. مديريت امور كاركنان براي پيد آوردن راههاي بهبود عملكرد شغلي كاركنان نياز دارد كه درك كاركنان از ويژگي­هاي سازماني كه شامل نتايج عملكرد شغلي، سياست­هاي كلي سازمان، كيفيت طراحي شغل، هدف­گذاري، آگاهي از نقش و تعارض آنهاست را به خوبي بسنجد و اندازه­گيري كند. افزون بر گردآوري اطلاعات از كاركنان درباره درك آنان و واكنش­هايشان به ويژگي­هاي سازماني، تعيين و پي بردن به خصوصيات عيني و واقعي سازمان نيز سودمند است.

2-گروه­هاي كاري نيمه مستقل و حلقه­هاي كيفيت

يك گروه انساني مجموعه­اي از افراد است كه:

  • پيوندهاي چشمگير دروني دارند.
  • خود را به شكل گروه درك مي­كنند و اعضا را از غيرعضو تميز مي­دهند.
  • هويت گروهي آنها از سوي افراد غيرعضو شناخته مي­شود.
  • اعضاي گروه داراي نقش­هاي متفاوتي در گروه هستند
  • هم به صورت فردي و هم به صورت گروهي عمل مي­كنند و پيوندهاي متقابلي با ديگر گروه­ها دارند. اين تعريف گروه­هاي كاري نيمه مستقل است كه وظيفه اساسي آنها با هم كاركردن براي خلق يك فراورده نهايي است. افزون بر آن، اين گروه شماري از تصميمات استخدامي را كه تا حدودي مستقل از بخش امور كاركناني است، اتخاذ مي­نمايند.

حلقه­هاي كيفيت نيز كه مفهوم مديريتي تازه است، بر اساس اين روش نيروي كار پربهاترين منبعي است كه سازمان در اختيار دارد، زيرا اين نيروي كار اغلب متشكل از شايسته­ترين افراد براي سافتن و حل مسائل مربوط به كاركردن در آن شركت هستند. حلقه­هاي كيفيت شامل 7 الي 10 نفر از اشخاصي هستند كه از يك منطقه كاري برگزيده مي­شوند و به طور منظم گرد هم مي­آيند تا كيفيت و مسائل مربوط به آن را در قلمرو كاري خود شناسايي و تحليل كنند و براي مشكلات راه چاره بيابند.

با وجود اينكه اين برنامه­ها مفيد هستند، اما مشكلات بالقوه­اي نيز براي سازمان ايجاد مي­كنند. اول اينكه همكاري مديريت و كاركنان در طراحي و اجراي برنامه ضروري است. در غير اين صورت ممكن است هريك از طرفين برنامه را فرصتي جهت كسب امتياز از طرف ديگر بداند. دوم اينكه برنامه­هاي عملي بايد تا اجراي كامل دنبال شوند. طرح­ها ممكن است در ميان انبوه مشكلات اداره و محيط كار به فراموشي سپرده شوند.

هريك از اعضاي سازمان بايد در نظر داشته باشند كه از طرح­هاي تهيه شده به طور كامل پيروي كنند. سومين مشكل، عدم حمايت از مديريت مياني است كه براي اجراي برنامه، تحت فشار مديريت عالي و كاركنان قرار دارد؛ و در نهايت برنامه­هاي بهبود كيفيت زندگي كاري بايد توامأ بر بهبود كيفيت زندگي كاري و حفظ كارايي سازمان متمركز شوند و به طور اساسي هيچ گونه ناسازگاري بين منافع كاركنان و منافع سازمان وجود نداشته باشد (گريفين و مورهد[4]، ترجمه الواني و معمارزاده، 1387).

2-Bitel and New Strom

3-Scherm erhorn

1-Dobrin

1-Morhead and Griffin


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۵ آبان ۱۳۹۷ساعت ۰۹:۴۳:۰۲  توسط مدير  نظرات (0)

بررسي در قوانين كشور بيانگر اين مطلب مي­باشد كه در هر دوره قوانيني وضع مي­گردد كه با توجه به نوع جرايم، پيچيدگي جرايم، ميزان كيفر، وضعيت جامعه و... داراي مزايا و معايبي مي­باشد و با گذشت زمان و پيشرفت جوامع بشري و تغيير در نوع جرايم، خلاءهاي قانوني در برخورد با جرايم جديد احساس مي­شود ودر اينجاست كه قانون­گذار بايستي با وضع قوانين جديد يا اصلاح يا الحاق موادي به قوانين قبلي اين نقص را بر طرف نمايد، كه به نظر نگارنده قانون سال 1389 از اين امر مستثني نمي­باشد و داراي مزايا و معايبي مي­باشد كه در اين مبحث به بيان نقاط قوت و ضعف اين قانون كه در حال حاضر لازم و الاجرا مي­باشد مي­پردازيم.

 

گفتار اول : امتيازات قانون

قانون 1389 نسبت به ساير قوانين مبارزه با مواد مخدر داراي مزايا و ويژگي­هايي به شرح ذيل مي­باشد:

 

بند اول ـ اهميت به روان گردان‌ها­

تمايل بشر براي به دست آوردن حداكثر لذّت و موج لذت‌گرايي در جوامع انساني باعث گرديده تا انسان‌ها به هر ماده‌اي كه در آن لذّت دو چندان وجود داشته باشد و لحظه‌اي آنها را از واقعيات دور كند تمايل فراواني نشان دهند.[1]

مواد صنعتي جديد به علت تركيبات شيميايي كه دارند، سيستم اعصاب مركزي را تحريك كرده و باعث بروز نوعي تشنج و حركات غير قابل كنترل به همراه تعريق، گشادي مردمك چشم و در مجموع كنش‌هاي شديد رفتاري باعث نوعي شادي لحظه‌اي مي‌شوند.[2]

گزارش سالانه دفتر ملل متحد براي مواد مخدر و جرم (UNODC) نشان مي‌دهد كه تعداد افرادي كه حداقل يك بار در سال 2009 مواد مخدر غير قانوني مصرف كرده‌اند، بين 149 تا 272 ميليون نفر است. اين رقم نشانگر 3/3 الي 6/1 درصد از كل جمعيت جهان در گروه سني 64-15 سال است.

حشيش كه با فاصله‌ي زياد پرمصرف‌ترين ماده مخدر غير قانوني است، بين 125 ميليون تا 230 ميليون مصرف‌كننده در سراسر جهان در سال 2009 را به خود اختصاص داده است. پس از حشيش به لحاظ ميزان شيوع، آمفتامين‌ها از نوع محرك (متامفتامين، آمفتامين و اكستاسي) بيشترين مصرف را دارند.[3]

بنابراين طي اين آمار در سال 2011، دومين ماده پرمصرف دنيا، آمفتامين‌ها هستند كه جاي موادي مانند ترياك و هرويين را در رتبه‌ي مصرف گرفته‌اند. هم اكنون مواد روان‌گردان صناعي با بيش از 250 نام تجاري فريبنده و در اشكال گوناگون حتي در بسته‌بندي‌هاي شكلات، آدامس، بوگير دهان و... به بازارهاي زيرزميني عرضه مي‌شوند كه بر اثر دسترسي آسان و مصرف سهل‌تر آنها، باعث تغيير الگوي مصرف از مواد مخدر سنتي كم‌خطر به مواد مخدر صناعي پرخطر و پايين آمدن سن سوء مصرف‌كنندگان شده، نگراني‌هاي زيادي را ايجاد كرده است.

اين تغيير الگوي مصرف، عللي دارد كه به طور مختصر ذكر مي‌شود.

1- محرك‌ها از قبيل آمفتامين‌ها و متامفتامين‌ها و مواد مشابه اكستاسي كه در واقع گروهي از مواد اعتياد‌زاي صنعتي محسوب مي‌شوند، هر چند پيشينه‌ي طولاني در فرهنگ مواد اعتيادزا ندارند اما امروز با سرعتي باورنكردني در حال فراگير شدن هستند. حتي در الگوي مصرف برخي از كشورها، مواد اعتيادزاي صنعتي پيشاپيش ساير مواد اعتيادآور مورد تقاضا هستند و يكي از دلايل آن، سهولت استفاده از اين مواد است، مصرف اين گونه مواد اعتيادزا نياز به ادوات مصرف ساير مواد ندارد. از طرفي موانع فرهنگي موجود در مقابل مصرف چند عدد قرص در خيلي از خانواده‌ها و جوامع، چندان خطرناك به نظر نمي‌رسد.[4] اين نوع مواد، بيشتر به صورت قرص و پودر هستند و بنابراين در خيلي از خانواده‌ها مصرف آن، مانند مصرف قرص‌هاي آرام‌بخش و يا مسكن تلقي مي‌شود كه اين امر نياز به آموزش درست دارد.

 

خريد و دانلود فايل:

متن كامل پايان نامه با فرمت ورد (docx ):

بررسي حقوقي جرم اعتياد با توجه به قانون اصلاحي قانون مبارزه با مواد مخدر سال 1389

2- افزايش استرس در جامعه ميان جوانان و نبود خدمات رفاهي مناسب نسبت داد كه، در نتيجه باعث مصرف اين نوع مواد در جمع‌هاي دوستانه براي ايجاد لحظاتي شاد و بدون استرس و جدا شدن از واقعيات مي‌شود. علت بعدي را مي‌توان، نحوه‌ي مبارزه با اين پديده دانست. به عبارتي مبارزه با مواد اعتيادزاي صنعتي نيازمند شيوه‌هاي خاص فرهنگي و مقابله‌اي است. امكانات فرهنگي جامعه عمدتاً متمركز به مواد اعتيادآوري است كه همه حداقل با نام و اثرات آن آشنا هستند. مانند ترياك، هروئين و مرفين، بنابراين چه بسا جواناني كه به دليل فقدان اطلاع‌رساني درست و آگاهي‌بخشي صحيح، مصرف اين مواد را نه تنها مضرّ بلكه مفيد تلقي مي‌كنند.

3- دليل بعدي كه شايد يكي از مهم‌ترين دلايل باشد، مبارزه قهريه و امكانات آن است كه بيشتر متمركز و مناسب براي اين مواد نيست، چرا كه اولاً حمل و انتقال مواد اعتيادزاي صنعتي همانند مواد سنتي نياز به تشكيلات و ابزار و ادوات پيچيده ندارد، ثانياً بخشي از اين مواد در داخل و البته با كيفيتي بسيار پايين توليد مي‌شود و به عبارتي فاصله‌ي ميان توليد و مصرف در مواد اعتيادآور صنعتي بسيار كوتاه شده است. حال آن كه امكانات مبارزاتي كنوني براي جلوگيري از ورود و يا حمل و نقل اين نوع مواد آنچنان پيشرفته و مؤثر نيستند و عدم توانايي در مبارزه با آن را به همراه دارد. اما كاهش قيمت مواد روان‌گردان صنعتي، زمينه‌ي افزايش شيوع مصرف اين مواد را تسهيل كرده است.[5]

4- و آخرين موردي را كه مي‌توان ذكر كرد نشئگي طولاني و فوري پس از مصرف و حجم اندك براي هر بار مصرف و فاقد بو و دود و علايم بودن حين مصرف[6] و همچنين كمبود معنويات در زندگي و سست‌ عنصر بودن افراد، باعث تمايل روزافزون به اين مواد شده است.

با توجه به مطالبي كه آورده شد نياز مبرم به قانوني كه اين مواد را تحت شمول قرار دهد و شديداً از آن حمايت كند احساس شده بود، در حالي كه تنها قانون ما در اين زمينه قانون مواد روان‌گردان 1354 بود كه آن هم اعتياد به اين مواد را مورد توجه قرار نداده بود. اما در قانون اصلاحي 1389 به طور جداگانه فهرست جديدي از اين مواد كه داراي به روزترين اسامي اين مواد است در ستاد مبارزه با مواد مخدر، در حال طراحي است كه جابه‌جايي بعضي از مواد در گروه‌هاي چهارگانه‌ي گذشته حاصل آن است. البته اين فهرست هنوز به تصويب مجلس نرسيده است.

در مورد اصطلاح روان‌گردان صنعتي غير دارويي، كه در دوره‌هاي قانون‌گذاري ايران، براي اولين بار استفاده شده است، قانون‌گذار تعريفي ارائه نداده است ولي به نظر مي‌رسد مواد روان‌گردان صنعتي غير دارويي موادي است كه، حاوي تركيبات صنعتي هستند و موارد استفاده آن در غير موارد پزشكي و دارويي است، در حالي كه تأثيرات روان‌گرداني دارد، نظير LSD يا اكستاسي كه موارد استفاده‌ي زيادي در بين جوانان به خصوص در پارتي‌هاي شبانه دارد.

اما قانونگذار در اقدامي مثبت، صراحتاً اعتياد به اين نوع مواد را نيز مشمول حكم خود قرار داده است تا همان اقداماتي كه در مورد مواد مخدر معمول مي‌شود نيز شامل حال اين نوع مواد هم بشود.

بنابراين از آنجايي كه طبق آمار، اعتياد به اين مواد ميان افراد جامعه به طور فزاينده‌اي افزايش يافته است و در نتيجه تغييرات خلقي كه در اثر مصرف آن به وجود مي‌آيد و در پي آن جرايمي هم به وقوع مي‌پيوندد، نياز به قانوني كه صريحاً مصرف اين نوع مواد و در نتيجه مبارزه‌ي با آن را تحت حمايت قرار دهد، احساس مي‌شد بنابراين مي‌توان اين اقدام قانون‌گذار را اولين قدم در راه مبارزه‌ي مؤثر با اين مواد و اعتياد به آن دانست.

-[1] خليلي، فهيمه، ص62.

-[2] آبادنيسكي، هوارد، منبع پيشين، ص17.

[3]-  خليلي، فهيمه، منبع پيشين، ص 63.

[4]- همان.

[5]- همان. ص 64.

-[6] آبادنيسكي، هوارد،  منبع پيشين، ص17.


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۵ آبان ۱۳۹۷ساعت ۰۹:۳۹:۵۰  توسط مدير  نظرات (0)

يكي ازعوامل مؤثر در رشد و توسعه جوامع پيشرفته وجود بازارهاي پول و سرمايه فعال است، مؤسسه هاي پولي و مالي با استفاده از روش ها و ابزارهاي متنوع، واسطهٔ پويا و كارآمدي بين صاحبان وجوه مازاد ومتقاضيان وجوه هستند. آنها باطراحي ابزارهاي جديد، اهداف، سليقه ها و روحيات مختلف مشتريان خود را پاسخ مي دهند. مطالعات نظري و تجربي نشان مي دهد كه سرمايه نقش مهمّي در رشد و توسعه اقتصادي دارد، افزايش حجم سرمايه، هم به طور مستقيم، به عنوان يكي از عوامل توليد و هم از طريق افزايش بهره وري ديگر عوامل، سبب بالا رفتن اشتغال، توليد و رفاه جامعه مي شود. در جوامع پيشرفته نهاد ها و مؤسسه هاي فعّال بازار پول و سرمايه توانسته اند با طراحي ابزارهاي مالي مناسب، وجوه و سرمايه هاي نقدي صاحبان پس انداز را جذب و در اختيار متقاضيان و سرمايه گذاران قرار دهند و از اين طريق، سرمايه هاي راكد را به سرمايه هاي مفيد و موّلد تبديل كنند.(رجايي 1385)

اما بسياري از اين ابزارهاي مالي بر اساس نرخ بهره تعريف مي شود به اين مفهوم كه بهره مفهوم كليدي ، اساسي و بنياني در بازارها و نهادهاي مالي است. مي توان گفت كه بهره در بازارها و نهادهاي مالي مانند جريان خون در سيستم مالي آن كشور مي باشد، چرا كه اجزاي اصلي يك سيستكم مالي را مشاركت كنندگان در سيستم يعني استفاده كنندگان نهايي ( وام دهندگان و وام گيرندگان ) و واسطه هاي مالي تشكيل مي دهند. جه واسطه هاي مالي و چه استفاده كنندگان نهايي همه دور محور بهره مي چرخند. و آنچه منشأ حركت بازارهاي مالي اعم از بازار پول ، سرمايه ، اوراق قرضه و سهام مي شود بهره و سود است. (رجايي 1385)

هر نظامي ملزومات نهادي خويش را مي طلبد در كنار بانك هاي اسلامي نيز لازم است گروهي از نهادهاي ديگر ايجاد شود تا زنجيره نهادي تكميل شود و آن ها بتوانند درست فعاليت كنند اگر اجزاء نظام كامل ايجاد نشوند، نمي توان انتظار داشت كه كليت نظام بتواند عملكرد خوبي داشته باشد بانك هاي اسلامي سراسر دنيا تلاششان اين است كه از چارچوب نهادي بانكداري متعارف به عنوان پشتيبان استفاده كنند در حالي كه بايد چارچوب نهدي براي آنها وجود داشته باشد كه با هنجار و نهادهاي آن ها همگام و همسو باشد ايجاد يك زير ساخت نهادي مناسب را شايد بتوان مهم ترين چالش بانكداري اسلامي دانست.(اقبال 1998)

نظامهاي بانكي سازمان يافته و قاعده مند، همواره از زير ساخت هاي خاص و قدرتمند برخوردارند كه كه به كمك آن ها مي توانند  پوشش حمايتي مناسب را را براي بانك ها و موسسات مالي خود فراهم آورند . در سيستم هاي مالي غير اسلامي بانكها و موسسات مالي ازطرق مختلف تحت حمايت اين زير ساخت ها قرار دارند و با استفاده از همين حمايت ها، عمليات ها و فعاليت ها روزانه خود را به پيش مي برند و تا حد زيادي از هزينه هاي حاشيه اي خود مي كاهند، از اين رو بايد نهادهايي مانند بانكهاي سرمايه گذاري اسلامي، موسسات امين اسلامي، موسسات اعتبار سنجي اسلامي، شركت هاي بيمه اسلامي ، موسسات مشاوره سرمايه گذاري اسلامي، صندوق هاي مشاع اسلامي، نهادهاي ناظر قانوني و شرعي، ... تشكيل شود تا زنجيره نهادي نظام بانكي اسلامي تكميل گردد.

 

2-10-3 دلايل ساختاري براي عدم مشاركت در سود و زيان

افزايش سرمايه گذاري پيش شرط قطعي توسعه اقتصادي است و شيوه هايي كه جوامع مختلف براي تأمين مالي پروژه هاي سرمايه گذاري ابداع يا انتخاب مي كنند، نقش مهمي در تسهيل سرمايه گذاري، و در نتيجه، تسريع توسعه اقتصادي آن جوامع ايفا مي كند. اقتصاددانان مسلمان اثبات كرده اند كه شيوه تأمين مالي مبتني بر مشاركت در سود و زيان در مقايسه با شيوه اعطاي وام درمقابل دريافت بازده ثابت از نقطه نظر كاهش هزينه هاي توليد، افزايش ثروت ريسك پذيري جامعه، كنترل ادوار تجاري و پيشگيري از ورشكستگي بانك ها از كارآئي بالاتري برخوردار است. اما از عقود مشاركت در بانكداري بدون ربا ايران كمترين استفاده مي گردد. حتي اگر از اين عقود استفاده شود حدقل و حداكثر سود آن توسط مرجع قانوني تعيين مي گردد كه در واقع اين عقود هم از نظر ماهيت مانند عقود مبادله اي مي شود و اين شبهه پيش مي آيد كه بانكداري اسلامي يا بدون ربا مانند بانكداري ربوي عمل مي كند.(بحريني ،1388)

برخي از اقتصاددانان مسلمان نشان داده اند كه اين امتياز روش تأمين مالي مشاركتي در صورتي است كه اولاً پديده عدم تقارن اطلاعاتي و دو خطر ناشي از آن يعني انتخاب بد و مخاطرات اخلاقي در جامعه جدي نباشد؛ و ثانياً- جامعه در شرايط عدم اطمينان قرار نداشته باشد. در غير اين صورت، التزام به بانكداري اسلامي ممكن است از طريق افزايش هزينه تأمين مالي پروژه هاي سرمايه گذاري، افزايش هزينه مبادله و افزايش خطر احتمال ورشكستگي بانك هاي اسلامي، به كندشدن حركت توسعه بينجامد. در ادامه نشان خواهيم داد كه گرايش بانك هاي اسلامي به سمت سيستم بانكداري انگلوساكسون كه در شرايط عدم اطمينان و/يا ضعف شاخص هاي اخلاقي در جامعه رخ مي دهد، ريشه در همين موضوع (يعني بهينه نبودن شيوه PLS در چنين شرايطي) دارد.(ميرآخور، 1370)

فرايند تأمين سرمايه مالي پروژه هاي سرمايه كذاري توسط بانك ها و موسسات مالي به طور معمول از دو طريق قابل انجام است:

از طريق فرايند اعطاي وام و دريافت بهره؛

از طريق فرايند مشاركت در پروژه مورد نظر و دريافت بخشي از سود احتمالي آن.

مهم ترين دليل موسسات مالي براي ترجيح شيوه نخست بر شيوه دوم، غلبه بر دو مسأله شايع در فرايند تأمين مالي است. اين دو مسأله عبارت است از انتخاب بد) مسأله قبل از تأمين مالي) و مخاطره اخلاقي (مسأله بعد از تأمين مالي(است. پيدايش نظام هاي بانكداري انگليسي يا انگلوساكسون و بانكداري آلماني يا يونيورسال در دنياي غرب، در واقع گونه هاي متفاوتي از مواجهه با دو مسأله پيش گفته است.(بحريني،1388)

گرشن كورن[1]  (1962) معتقد است:

صنعتي شدن در انگلستان بدون هيچگونه بهره مندي قابل توجه از نظام بانكي براي  اهداف سرمايه گذاري انجام شد در حالي كه بانك هاي آلماني صميمي ترين رابطه ممكن را با صنعتگران برقرار كردند.

بانك هاي انگليسي هرگز علاقه اي به شركت هاي جديدالتأسيس و اوراق قرضه اي كه توسط آن ها منتشر مي شد نشان نمي دادند. در حالي كه بانك هاي آلماني نظارت دائمي و مستمري بر توسعه شركت هايي كه با پول آن ها تأمين مالي شده بودند، داشتند و همين امر وجه تمايز و مايه امتياز نظام بانكي آلمان محسوب مي شد.(ريسر،1909)

متن كامل پايان نامه ارشد :

 بررسي موانع رشد بانكداري اسلامي در ايران

ويژگي هاي اصلي نظام بانكداري انگلوساكسون واسطه گري ميان دارندگان و متقاضيان وجوه (وام گيرندگان)، پرداخت وام هاي كوتاه مدت و عدم مداخله در كار وام گيرندگان مي باشد. (الجارحي،7،2003)

هرچند به لحاظ نظري هر دو سيستم، خود را مجاز به استفاده از روش هاي تأمين مالي «مبتني بر بهره» و «مبتني بر مشاركت» مي دانند، اما در عمل، بانكداري انگلوساكسون نسبت به بانكداري يونيورسال بيشتر از شيوه نخست (بهره) و كمتر از شيوه دوم (مشاركت) استفاده مي كند. به عبارت ديگر، بانكداري انگلوساكسون بر پايه احتراز هرچه بيشتر از دو پديده انتخاب بد و مخاطرات اخلاقي شكل گرفته و تلاش مديران بانك هايي كه با اين سيستم كار مي كنند اين است كه حتي المقدور خود را در معرض مخاطرات ناشي از پديده عدم تقارن اطلاعاتي[2] قرار ندهند. دقيقاً همين موضوع است كه بانكداري انگلوساكسون را وا مي دارد كه از ورود در عرصه هاي مشاركتي كه به طور طبيعي متضمن ريسك ناشي از عدم تقارن اطلاعاتي است، خودداري كند.

در بانكداري يونيورسال نيز پديده عدم تقارن اطلاعاتي و به تبع آن، خطر انتخاب بد و مخاطره اخلاقي مورد توجه است. با اين تفاوت كه استراتژي بانكداري يونيورسال در مواجهه با اين پديده، برخورد منفعلانه و فرار مطلق از ريسك نيست. بانكداري يونيورسال، امكان مشاركت در پروژه هاي سرمايه گذاري را فرصتي براي بانك و براي اقتصاد جامعه تلقي مي كند و از طريق برخورد فعال با اين موضوع، سعي مي كند ضمن حداكثر بهره برداري از مزاياي روش تأمين مالي مشاركتي، با تمهيدات مديريتي و نظارتي مناسب، مخاطرات ناشي از آن را به حداقل برساند. مهم ترين كاركرد بانكداري يونيورسال، فراهم نمودن سرمايه مخاطره پذير در اقتصاد است.(بحريني،1388)

[1]. Gerschenkorn

[2] . information asymmetry


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۵ آبان ۱۳۹۷ساعت ۰۹:۳۶:۳۸  توسط مدير  نظرات (0)

كيفيت زندگي كاري ابتدا در اروپا و طي دهه پنجاه ابداع شد و بر اساس تحقيقات اريك تريست و همكارانش در دانشكده تاويستاك در زمنيه روابط انساني در لندن شكل گرفت . تحقيقات ياد شده  بعد فني- انساني سازمان ها را بررسي و چگونگي روابط بين آنها را ارزيابي كردند كه باعث به وجود آمدن سيستم هاي تكنيكي- اجتماعي مربوط به طراحي شغل شد(نجمي، 1385).

متخصصان اوليه كيفيت زندگي كاري در بريتانيا، ايرلند، نروژ و سوئد طراحي هاي شغلي را براي هماهنگي هر چه بهتر و منسجم تر كردن كاركنان و تكنولوژي ايجاد كردند. فعاليت كيفيت زندگي كاري آنها عمدتا با مشاركت اتحاديه ها و مديريت در طراحي كار تدوين شده و باعث به وجود آمدن طراحي هايي از مشاغل شد كه براي كاركنان سطوح بالاتر از منزلت(اعتبار شغلي) ،تنوع شغلي و بازخورد اطلاعاتي مربوط به نتايج را به ارمغان مي آورد. احتمالا بارزترين مشخصه هاي كيفيت زندگي كاري پديدار شدن و توسعه گروه هاي كاري خود گردان به عنوان شكل جديدي از طراحي كار بود اين گروه ها متشكل از كاركنان با مهارت هاي متعدد (مهارتهاي چند گانه) بـوده است كه اطلاعات و استقلال (آزادي) عمل براي طراحي و اداره عمليات شغل خودشان را داشــته اند(قائم پناه، ۱۳۸۰).

كيفيت زندگي كاري طي دهه شصت به ايالات متحده آمريكا رسيد و برعكس اروپا نوع كيفيت زندگي كاري پيچيده تر بوده است و به جاي روش واحد از شيوه ها و نگرش هاي متنوعي استفاده شده است. در اين زمينه اقدامات بيشگامانه رابرت فورد درباره مشاغل غني شده در شركت بست و تلگراف آمريكا منجر به ايجاد و به كارگيري فعاليت هاي غني سازي شغل در بخش خصوصي و دولتي شد. هدف عمده در اين گونه فعاليت ها توسعه انگيزش كاركنان از طريق ارايه مشاغل چالش بر انگيز بود. يعني مشاغلي كه در سطح بالاتري از منزلت تنوع شغلي و بازخورد اطلاعاتي را در مورد نتايج ارايه مي دهد. به تدريج كيفيت زندگي كاري فراتر از مشاغل انفرادي رفت و اشكال گروهي كار و مشخصات محيط  كار موثر بر رضايت مندي و بهره وري كاركنان از قبيل سيستم پاداش دهي(نحوه پرداخت حقوق و دستمزد) جريان كار، سبك هاي مديريتي و محيط  فيزيكي كار را نيز در بر گرفت .چنين توجه گسترده منتج به دامنه وسيع تر در مقايسه با عامل محدود غني سازي شغلي در مراحل اوليه كيفيت زندگي كاري شد و توجه صرف به تك تك كاركنان را معطوف به گروه هاي كاري در زمينه وسيع تر قرار داد. از طرف ديگر چنين توسعه اي در برنامه هاي كيفيت زندگي كاري بعد كارايي سازمان را نيز به آنچه كه قبلا بعد اساسي  از ابعاد روابط انساني به شمار مي رفت اضافه كرد(شريف زاده، ۱۳۸۷).

اخيرا شيوه بهره وري و كيفيت زندگي كاري به قدري اهميت و محبوبيت يافته اند كه آن را مـــي توان نهضت ايدئولوژيك ناميد در اين مورد همايش هاي بين المللي براي مشخص كردن گــــروه هاي ائتلافي از بين اتحاديه ها و مديريت برگزار مي شود كه از آنها از ايده آل هاي كيفيت زندگي كاري در مورد مشاركت كاركنان در تصميم گيري ها و مديريت مشاركتي حمايت شده است.كيفيت زندگي كاري جزء پنج خاستگاه توسعه سازماني است كه عبارتند از: آموزش كارگاهي، بررسي بازخورد و بررسي عملكرد كيفيت زندگي كاري و تحول استراتژيك. نگرش كيفيت زندگي كاري امكانات بيشتري را براي توسعه از طريق پيوستن نيروهايي از نهضت كنترل كيفيت جامع به دست آورده است ايجاد مي كند(سلماني، 1384).


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۵ آبان ۱۳۹۷ساعت ۰۹:۳۳:۲۶  توسط مدير  نظرات (0)

thesis-- (26)

2-2-1-3)­ پيشايندهاي و پسايندهاي بازارگرايي

در طول دهه 1990 دو جريان مطالعاتي در زمينه بازارگرايي وجود داشته است: (1) بهينه سازي شاخص­هاي اندازه­گيري بازارگرايي و (2) بررسي  پيشايندها و پسايندهاي بازارگرايي (سين و همكاران[1]، 2005). در اين قسمت پس از اشاره كلي به پيشانيدها و پسايندهاي بازارگرايي، ابتدا پيشانيدهاي بازارگرايي را در قالب عوامل محيطي كلان و عمومي و خرد يا صنعت و عوامل داخلي شامل دارايي­ها (مشهود و نامشهود)، شايستگي­ها و گرايش­ها بررسي مي­شوند. سپس پسايندهاي بازارگرايي را در قالب دو دسته عوامل كلي ايجاد ارزش و عملكرد كسب و كار مورد بررسي مي­دهيم.

آنچه در تعاريف متعدد بازارگرايي مشهود است، اين است كه وجود يك سري عوامل باعث تقويت بازارگرايي بنگاه مي­شوند كه پيشانيدهاي بازارگرايي ناميده مي­شوند و نيز بواسطه بازارگرايي بنگاه يك سري دستاوردهاي ارزشي و عملكردي براي بنگاه حاصل مي­گردد كه با عنوان پسايندهاي بازارگرايي شناخته  مي­شوند.

كوهلي و جاورسكي (1993) پيشانيدهاي بازارگرايي را شامل عوامل مديريت ارشد، پويايي­هاي بين بخشي و سيستم­هاي سازماني معرفي نموده، بازارگرايي را در قالب ابعاد ايجاد هوشمندي بازار، نشر هوشمندي و پاسخگويي به هوشمندي ايجاد شده تبيين كرده، پسايندها را شامل پاسخ مشتري، پاسخ كاركنان و عملكرد كسب و كار بر مي­شمارند و در نهايت متغيرهاي ميانجي طرف عرضه و تقاضا را موثر بر رابطه بين بازارگرايي و عملكرد كسب و كار مي­دانند. شكل­(2- 3) بازارگرايي و رابطه آن با پيشايندها، پسايندها و متغيرهاي ميانجي را نشان مي­­دهد.

[1] - Sin, et al

 

پسايندها                            متغيرهاي ميانجي                      بازارگرايي                                پيشايندها

عوامل مديريت ارشد
پويايي­هاي بين بخشي
سيستم­هاي سازماني
بازارگرايي
ميانجي­هاي طرف تقاضا
ميانجي­هاي طرف عرضه
پاسخ كاركنان
عملكرد كسب و كار
پاسخ مشتري

 

 

 

 

 

 

 

 

شكل­(2- 3) پيشايندها و پسايندهاي بازارگرايي (كوهلي و جاورسكي، 1990، 7)

 

 

مولفه­هاي پيشايندها و پسايندهاي بازارگرايي را مي­توان به شرح زير بسط داد:

پيشايندهاي پيش برنده يا بازدارنده بازارگرايي

عوامل مربوط به مديريت ارشد: ارتباطات (فاصله بين حرف و عمل مديريت)، ابهام مديران مياني،    ريسك­گريزي مديريت ارشد، تحصيلات و تحرك رو به بالا[1] مديران ارشد، نگرش مديريت ارشد نسبت به تغيير و توانايي مديران بازاريابي در جلب اعتماد مديران غير بازاريابي.

پويايي بين بخشي: تعارض بين بخشي، ارتباط و وابستگي بين بخشي و استقبال از نظرات ديگران.

سيستم­هاي سازماني: بخش­سازي (تخصصي­سازي)، رسميت، تمركز، سيستم­هاي پاداش مبتني بر بازار و پذيرش رفتار سياسي.

 

2-2-1-3-1) ­سازه بازارگرايي

اعتبار و تخصص منبع ايجاد هوشمندي

قابليت اعتماد منبع ايجاد هوشمندي

چالش­هاي ناشي از هوشمندي

پذيرش سياسي هوشمندي

 

2-2-1-3-2)­پيامدها يا پسايندهاي بازارگرايي

پاسخ به مشتري: رضايت مشتري، بازگشت مشتري و همراه آوردن مشتريان جديد

عملكرد كسب و كار: بازگشت سرمايه، سود، حجم فروش، سهم بازار و رشد فروش.

پاسخ به كاركنان: همدلي و همكاري، رضايت شغلي و تعهد سازماني

[1] - Upward mobility


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۵ آبان ۱۳۹۷ساعت ۰۹:۳۰:۱۴  توسط مدير  نظرات (0)

تعريف، شيوع و انواع اختلال نارسايي توجه/بيش فعال

اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي شايع ترين اختلال رواني در دوره كودكي است (ولريش[1] و همكاران، 2005). ويراست پنجم راهنماي آماري و تشخيصي اختلالهاي رواني (2013) اين اختلال را با سه علامت بي توجهي، بيش فعالي و تكانشگري مشخص كرده است. در اين مجموعه تشخيصي، 9 نشانه مرضي براي بي توجهي و 9 نشانه مرضي براي بيش فعالي و تكانشگري ذكر شده است. به منظور تشخيص اختلال نارسايي توجه/ بيش فعالي شش يا بيش از شش مورد از نشانه هاي مرضي بي توجهي يا بيش فعالي/ تكانشگري بايد حداقل به مدت 6 ماه تداوم داشته باشد و قبل از سن 12سالگي برخي از نشانه هاي بيش فعالي/تكانشگري يا بي توجهي كه موجب تخريب عملكرد شده، وجود داشته باشد. نشانه هاي مرضي اختلال بايد حداقل در دو (يا بيش از دو) محيط (مثل خانه و مدرسه) مشاهده شوند و از نظر باليني تخريب قابل ملاحظه اي در كنش اجتماعي، آموزشي يا شغلي ايجاد كنند.

ويراست پنجم راهنماي آماري و تشخيصي اختلالهاي رواني همچنين سه نوع براي دريافت تشخيص اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي تعيين كرده است:

  1. اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي، نوع مختلط: اگر ملاكهاي بي توجهي و بيش فعالي-تكانشگري در 6 ماه گذشته وجود داشته باشد.
  2. اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي، نوع غالب بي توجهي: اگر ملاكهاي بي توجهي بدون ملاكهاي بيش فعالي-تكانشگري در 6 ماه گذشته وجود داشته باشد.
  3. اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي، نوع غالب بيش فعالي-تكانشگري: اگر ملاكهاي بيش فعالي-تكانشگري بدون ملاكهاي بي توجهي در 6 ماه گذشته وجود داشته باشد.

برخلاف باورهاي اوليه درباره اين اختلال، نارسايي توجه/بيش فعالي با افزايش سن كودكان از بين نمي رود و 65% از موارد، اين تشخيص در دوره نوجواني نيز تداوم مي يابد (ولريش و همكاران ، 2005). اگر چه ممكن است كودكان در سنين نوجواني و بزرگسالي واجد همه ملاكهاي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي نباشند اما كودكاني كه قبلاً تشخيص اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي را دريافت كرده اند در سنين بالاتر پيشرفت تحصيلي كمتر، وضعيت اقتصادي پايين تر و احتمال بيشتر اختلال شخصيت ضداجتماعي[2] و يا سؤ مصرف مواد دارند (مانوزا[3] و همكاران، 1993).

اين اختلال در پسران شايع تر از دختران و نسبت ابتلاي پسران به دختران در جمعيت عمومي 4 به 1 و در مراجعان به درمانگاه 9 به 1 بوده و ميزان شيوع اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي در كودكان دبستاني 3 تا 5 درصد برآورد شده است (راهنماي تشخيصي و آماري اختلالهاي رواني ويراست پنجم، 2013). در رابطه با شيوع اختلال كمبود توجه/بيش فعالي نيز گزارشهاي متفاوتي ارايه شده است. به عنوان مثال، كاپلان و سادوك(2007) عنوان كردند كه بيش از ۵۰ درصد مراجعين به درمانگاههاي روانپزشكي كودكان و 3-5 درصد از كودكان سنين مدرسه را مبتلايان به اختلال كمبود توجه/بيش فعالي تشكيل مي دهند. در ايران نيز مطالعات متعددي در اين رابطه صورت پذيرفته است كه همگي بيانگر شيوع نسبتا بالاي اين اختلال در كودكان سن دبستان و پيش دبستاني مي باشد، كه از جمله انها مي توان به پژوهشهاي عليشاهي و همكاران(1382) در شهر نيشابور، شهيم و همكاران(1386)در شهر شيراز اشاره نمود كه شيوع كلي اين اختلال را به ترتيب:8/5 درصدو 5/8-5 درصد گزارش نموده اند.

 

[1] . Wolraich

 Antisocial personality disorder.43

[3] . Mannuzza


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۵ آبان ۱۳۹۷ساعت ۰۹:۲۳:۵۰  توسط مدير  نظرات (0)

دلبستگي و تنظيم هيجان

 

ارتباط دلبستگي و تنظيم هيجان را مي‌توان در قالب سبك‌هاي دلبستگي مطرح كرد.

الف) ايمني در دلبستگي و تنظيم هيجان سازنده: هنگامي كه افراد دلبسته ايمن با محركها و رخدادهاي تهديدآميز بيروني يا دروني مواجه مي‌شوند، در فرايندهايي چون حل مسئله، برنامه‌ريزي و ارزيابي شناختي درگير مي‌شوند؛ در رخدادهاي منفي غرق نشده و نگاهي از فراسو به مسئله دارند و از افراد حمايت كننده براي حل مسئله و كاهش سطح استرس كمك مي‌گيرند. افراد ايمن از مهارت‌هاي خود آرامش‌دهي برخوردارند، و خودشان را با تكنيك‌هاي تنظيم هيجاني آشكار و يا نهاني كه از نگاره‌هاي دلبستگي‌شان آموخته‌اند آرام مي‌سازند (ميكالينسر و شيور، 2007). اپستين و مير (1989) به اين تلاشهاي تنظيمي «روشهاي سازنده انطباق» مي‌گويند.

از ديدگاه نظري، رويكرد سازنده انطباقي افراد ايمن در تنظيم هيجان در نتيجه تعامل با نگاره‌هاي دلبستگي حساس و پاسخگو به نيازهاي آنها بوجود آمده است. در طي چنين تعاملي، افراد ايمن مي‌آموزند كه جستجوي مجاورت به حمايت، راحتي و آرامش مي‌انجامد، در نتيجه آنها با اعتماد به نفس زياد و روش‌هاي مؤثر به سمت ديگران مي‌روند. علاوه بر اين تعامل مثبت با نگاره‌هاي دلبستگي انتظارات مثبتي را در ارتباط با وجود حمايت‌هاي اجتماعي براي فرد به ارمغان مي‌آورد (ميكالينسر و شيور، 2007).

تعامل مثبت با نگاره‌هاي دلبستگي حمايت كننده حل مسئله را نيز در فرد تسهيل مي‌كند. يك قسمت مهم و اساسي در حل مسئله اين نكته است كه فرد فعاليت غلط قبلي خود را تشخيص داده و براي موفقيت در حل مسئله در آن تغيير ايجاد كند. نگاره‌هاي دلبستگي ايمن به افراد اين اجازه را مي ‌دهند كه اعتقادات غلط خود را بدون سرزنش و شك نسبت به خود تصحيح كرده و در حل مسئله موفق شوند (ميكالينسر و شيور، 2007). بنابراين اعتماد به نفس در اين افراد قوت مي‌گيرد و بدين ترتيب، افراد ايمن ذهن خود را بر روي اطلاعات جديد باز مي‌كنند و نقشه‌هاي خود را بصورت منعطفي با واقعيت تنظيم مي‌سازند. اين اعتقاد كه حمايت در زمان نياز موجود است، افراد ايمن را به سمت موقعيت‌هاي چالش‌زا و تحمل ابهامات و ترديدها سوق مي‌دهد.

افراد ايمن مي‌توانند موقعيت را ارزيابي مجدد سازند، رخدادها را بصورت نسبتاً بي‌خطر بازسازي كنند، بصورت نمادي رخدادها را به چالش كشيده، حس مثبت نسبت به خودكارآمدي‌يشان را حفظ كرده و رخدادهاي نامطلوب را به علت‌هاي قابل كنترل، موقتي و وابسته به موقعيت نسبت مي‌دهند. اين افراد ديد بسيار مثبتي نسبت به خود و دنيا دارند. در اثر تعامل با نگاره‌هاي حمايت‌گر، افراد ايمن آموخته‌اند كه پريشاني‌ها قابل كنترل و موانع قابل برداشتن هستند (ميكالينسر، شيور و هورش، 2006). بنابراين چون افراد دلبسته ايمن رخدادهاي هيجان‌انگيز را اداره كرده و ارزيابي مجدد مي‌سازند، بنابراين اغلب نيازي به تغيير يا سركوب هيجان‌ها ندارند. اين افراد نسبت به هيجاناتشان باز و پذيرا هستند؛ آزادانه و صريح احساسات خود را بيان مي‌كند و آنها را بدون تحريف تجربه مي‌كنند (ميكالينسر و همكاران، 2003).

افراد دلبسته ايمن با پريشاني‌هاي خود بدون ترس از دست دادن كنترل يا غرق شدن در موقعيت برخورد مي‌كنند. براي افرادي كه نگاره‌هاي دلبستگي در دسترس و پاسخگو دارند، بيان هيجان‌هاي منفي معمولاً به حمايت‌هاي آرامش‌بخش و راهنمايي‌هاي مفيد منجر مي‌شود. بنابراين اين افراد مي‌آموزند كه پريشاني‌ها مي‌توانند به نحو صادقانه‌اي بيان شوند، بدون اينكه روابطشان به خطر بيافتد. اين حالت، تعادل بين تجربه و ابراز هيجان را افزايش مي‌دهد (با داشتن اهداف معقولانه در ذهن و بدون خصومت، كينه و اضطراب از دست دادن كنترل يا ترس از ترك شدن). به عقيده كسيدي (1994) «تجربه امنيت بر اساس انكار اثرات منفي نيست بلكه به توانايي تحمل اثرات منفي موقتي در جهت تسلط بر تهديد ها يا موقعيت‌هاي نااميد كننده مربوط است» (ص 123). به بيان ديگر، در افراد ايمن«تنظيم هيجان» به اجتناب، سركوب يا انكار هيجان‌ها نياز ندارد (ميكالينسر، گيلات و شيور، 2002).

 

ب) اجتناب دلبستگي و سركوب تجارب هيجان: افراد با سبك دلبستگي اجتنابي به هيجان‌ها اجازه ابراز آزادانه نمي‌دهند. دفاعهاي اجتنابي اغلب در جهت ممانعت از تجربه حالت‌هاي هيجاني است كه باعث غير فعال‌سازي سيستم دلبستگي شود (مين و وستون، 1982). ممانعت دفاعي مستقيماً در جهت هيجان‌هايي چون ترس، اضطراب، خشم، غم، شرمندگي، گناه و پريشاني است زيرا اين هيجانها بوسيله تهديدها فعال شده و باعث فعال سازي ناخواسته سيستم دلبستگي مي‌گردد. علاوه براين، هيجان خشم مستلزم اين امر است كه فرد در روابط شركت ورزد، و اين مشاركت اتكا به خود را در افراد اجتنابي كاهش مي‌دهد (كسيدي، 1994). علاوه بر اين ترس، اضطراب، غم، شرمندگي و گناه به عنوان نشانه‌هاي ضعف يا آسيب‌پذيري تفسير مي‌شود كه با حس قدرت و استقلال افراد اجتنابي در تضاد قرار دارد. افراد اجتنابي با هيجان شادي و لذت راحت نيستند؛ چون اين هيجانها نزديكي بين فردي را توسعه داده و بوسيله افراد بصورت سرمايه گذاري در روابط تفسير مي‌شود (كسيدي، 1994). افراد اجتنابي اغلب از عكس‌العملهاي هيجاني نسبت به در دسترس نبودن نگاره‌هاي دلبستگي ممانعت مي‌ورزند، چون اين عكس‌العملها بر نيازها  و وابستگي دلالت دارد. در حالي كه افراد ايمن معمولاً ارتباطات، مصالحات خود را افزايش مي‌دهند و در جهت حفظ آنها تلاش مي‌كند؛ افراد اجتنابي در جهت كمتر كردن نزديكي‌ها و ارتباطات بين فردي تلاش مي‌كنند (ميكالينسر و شيور، 2007).

رويكرد اجتنابي در فرايند تنظيم هيجان اغلب در جستجوي مجاورت، حل مسئله و ارزيابي مجدد مداخله مي‌كند. براي افراد اجتنابي، كساني كه بر فاصله بين فردي  و اتكا به خود تأكيد دارند، جستجوي مجاورت در زمان نياز بصورت امري خطرناك و سخت مي‌باشد. علاوه براين آنها با حل مسئله و ارزيابي مجدد نيز مشكل دارند، چون اين راهبرد‌هاي انطباقي به تشخيص تهديدها يا خطاها نياز دارد؛ فعاليتهايي كه افراد اجتنابي آن را به علت اعتماد به نفس كاذب انكار مي‌كنند. افراد اجتنابي از حل مسئله روي‌گردان مي‌شوند، بويژه هنگامي كه امكان شكست و غير قابل حل بودن مسئله وجود داشته باشد، چون اين حالات با حس برتري و خود تعييني كاذب  آنان در تضاد است (شيور و كلارك[1]، 1994).

ناتواني يا نخواستن افراد اجتنابي در مورد برخورد با هيجانهاي دردناك باعث مي شود كه افراد اجتنابي با يك گزينه تنظيمي يعني سركوب هيجان مواجه مي‌شوند؛ لازاروس و فولكمن (1984) به آن انطباق فاصله‌اي[2] و گروس (1999) به آن تنظيم هيجان پاسخ محور مي‌گويند. اين تلاشهاي تنظيمي شامل انكار يا سركوب افكار يا خاطرات هيجاني، گرفتن توجه از موضوعات هيجاني، سركوب تمايلات رفتاري هيجاني و ممانعت يا پوشاندن تظاهرات كلامي و غيركلامي هيجاني مي‌باشد. جلوگيري از تجربه هشيار و عدم ابراز هيجان‌ها در افراد اجتنابي باعث مي‌شود تجارب هيجاني آنها در حافظه يكپارچه نگردد. بنابراين اين افراد از تجارب خود بطور موثر در پردازش اطلاعات يا رفتارهاي اجتماعي سود نمي‌برند. براي اين افراد، بهتر است كه هيجانها پنهان يا سركوب شوند تا اينكه از آنها بصورت منعطفي در تنظيم رفتار استفاده كنند، چون آنها آموخته‌اند كه بيان پريشاني‌ها و ضعف‌ها عمدتاً منجر به تنبيه و طرد مي‌گردد (كسيدي، 1994).

ج) اضراب دلبستگي و تشديد هيجان‌هاي نامطلوب: بر خلاف افراد ايمن و اجتنابي كه تمايل دارند هيجان‌هاي منفي خود را بصورت ناهماهنگ با اهداف دلبستگي خود در نظر بگيرند  و اين هيجانها را بصورت مؤثر اداره يا سركوب نمايند؛ افراد اضطرابي اغلب اين هيجانها را هماهنگ با اهداف دلبستگي خود مي‌دانند و سعي بر آن دارند كه به آنها ارزش داده يا حتي در آنها اغراق كنند. افراد اضطرابي بوسيله آرزوي برآورده نشده‌ي بدست آوردن توجه و حمايت قابل اعتماد نگاره‌هاي دلبستگي هدايت مي‌شوند، بنابراين به هيجان‌هاي مربوط به كسب توجه و مراقبت شدت مي بخشند، هيجاناتي كه بر نيازمندي و ضعف آنها دلالت دارد مانند غم، اضطراب، ترس و شرم. بيش‌فعال سازي اضطرابي در تلاش براي حفظ و شدت بخشيدن به هيجانهاي كه سيستم دلبستگي را فعال مي‌سازند تجلي مي‌يابند، هيجانهاي چون ترس و دلهره راجب طرد شدن و شك راجب كارآمدي فردي (شيور، كولينز و كلارك، 1996).

افراد اضطرابي در حل مسئله به گونه‌اي عمل مي‌كنند كه موقعيت مسئله‌زا را دائمي سازند و بيان نيازمندي و نارضايتي شان ادامه‌دارشود. علاوه براين حل مسئله موفق خلاف تعريف «خود» افراد اضطرابي بصورت فردي ناتوان و ناشايسته مي‌باشد. افراد اضطرابي همچنين در رفتار جستجوي مجاورت مشكل دارند. چون اگرچه آرزوي شديد آنها براي امنيت و حمايت اغلب تلاشهاي جستجوي مجاورت آنها را شدت مي‌بخشد، شك آنها در مورد در دسترس بودن حمايت، با ترس طرد شدن همراه مي‌گردد و در زمان نياز در درخواست آنها براي كمك ترديد و دودلي بوجود مي‌آيد. در نتيجه ممكن است در مورد جستجوي مجاورت بصورت مستقيم ترديد ورزند و بصورت غير مستقيم اين كار را انجام دهند كه احتمال رد درخواست را كم سازند (ميكالينسر، فلورين، كوان[3] و كوان، 2002).

چگونه بيش‌فعال‌سازي اضطرابي حفظ و حمايت مي‌شود؟ راههاي زيادي وجود دارد مثل ارزيابي‌هاي مصيبت‌بار، شدت بخشيدن به تهديد‌هاي هرچند كوچك، حفظ اعتقادات نااميد كننده راجع به ناتواني فرد در اداره پريشاني‌ها، نسبت دادن رخدادهاي تهديد آميز به دلايل غير قابل كنترل و عدم كفايتهاي فردي.

يك راهبرد براي شدت بخشيدن به هيجانهاي منفي، اين گونه است كه افراد در برخورد با تهديدها دچار هراس شده و شكست را مي‌پذيرند، بنابراين به گونه‌اي عمل كرده كه به شكست منجر شود. اين راهبردها يك چرخه خود شدت‌بخشي پريشاني بوجود مي‌آورند، كه حتي بعد از طرف شدن پريشاني نيز وجود دارد. در نتيجه افراد اضطرابي هيجان‌هاي منفي زيادي را تجربه مي‌كنند، فرايندشناختي آنها اغلب بوسيله پريشاني مختل مي شوند و جريان هشياري بوسيله افكار و احساسات مربرط به تهديد پر مي‌شود ( گروس، 2007).

اگرچه‌راهبردهاي بيش فعال سازي و غير فعال سازي به تظاهرات هيجاني متضاد (شدت بخشي و سركوب) منجر مي‌شوند، افراد اجتنابي وجود تجارب هيجاني سازنده را بوسيله مسدود كردن هشياري براي كسب آنها از دست مي‌دهند و افراد اضطرابي امكانهاي سازنده را با توجه زياد به جنبه‌هاي مخرب هيجان از دست مي‌دهند.

 

د) تمايل به جستجوي حمايت: مطالعات متعددي رابطه بين دلبستگي ايمن و جستجوي حمايت را تأييد كرده‌اند. براي مثال، فلورين، ميكالينسر و باچولتز[4] (1995) دريافتندكه افراد ايمن (در مقابل همتايان غير ايمن) تمايل بيشتري براي جستجوي ابزاري و هيجاني حمايت از والدين، دوستان نزديك و همسر دارند. بطور مشابهي لاروس[5]، برنير[6]، سووي[7] و داچزن[8] (1999) دريافتند كه افراد دلبسته ايمن براي كمك به دنبال منابع حرفه‌اي مثل معلم‌ها، اساتيد و مشاورها هستند. اين يافته‌ها در يك مطالعه طولي نيز يافته شد (سيفگ-كرنك[9] و بيرز[10]، 2005).

در تحقيق ديگري نيز كه به تأثير دلبستگي بر پاسخهاي فيزيولوژيكي مربوط به استرس پرداخت، پاسخهاي فيزيولوژيكي زنان (ضربان قلب و فشار خون) به رخدادهاي هيجان‌انگيز (انجام تكليف هاي پر استرس) در حضور و غياب همسرشان اندازه‌گيري شد. زنان ايمن پاسخهاي فيزيولوژيك ملايم‌تري نسبت به سبك‌هاي اضطرابي و اجتنابي در هر دو حالت حضور و غياب همسر نشان دادند. نتيجه مهم اين مطالعه اين بود كه سطح استرس زنان اضطرابي و اجتنابي در حضور همسر افزايش مي‌يافت. به عقيده اين محققان همسر بر استرس زنان ايمن تأثير نداشت چون اين زنان از توانايي تنظيم هيجان برخوردار بودند. براي زنان غير ايمن، حضور همسر سطح استرس را بالا مي‌برد چون همسر آنها در گذشته براي آنها حامي منتقد و بي‌كفايتي بوده است (كارپنتر[11] و كركپاتريك[12]، 1996).

مك‌گوان[13] (2002) از افراد خواست به نگاره‌هاي دلبستگي مهم خود فكر كنند و همزمان يك تكليف پر استرس را انجام دهند. افراد ايمن با اين فكر سطح استرس‌شان پايين آمد و عزت نفسشان بالا رفت. اما سطح استرس افراد غيرايمن با تفكر راجع به نگاره هاي دلبستگي مهم افزايش يافت. مطالعات مربوط به دلبستگي اجتنابي بطور پيوسته نشان دادند كه اجتناب با تمايل ضعيف جستجوي حمايت همراه است (لاروس و همكاران، 1991؛ لوپز، ملندز[14]، سائر[15]، برگر[16]، ويسمن[17]، 1998). در تحقيقي كه هارت[18]، شيور و گلدنبرگ[19] (2005) (مطالعه 3 و 4) انجام دادند، دانش آموزان آمريكايي يا يك متن منفي يا خنثي راجع به آمريكا مطالعه كردند، يا در معرض بازخورد شكست يا بدون بازخورد در مورد انجام يك تكليف شناختي قرار گرفتند. در ادامه دستكاري، اين شركت كنندگان ميزان ميل خود را به روابط عاشقانه گزارش كردند. از آنها خواسته شد كه رابطه عاشقانه ايده‌آل خود را تصور كنند و اينكه چقدر اين رابطه نزديك خواهد بود، و اينكه آنها چقدر مي‌توانند روي دلسوزي و حمايت همسرشان حساب كنند. هر دو مطالعه نشان داد كه افراد اجتنابي حتي در حالت‌هاي خنثي (متن خنثي و يا بدون بازخورد) ميل كمتري را براي ايجاد صميمت نسبت به بقيه افراد نشان دادند. مهم‌تر اينكه در حالت منفي يعني خواندن مقاله منفي نسبت به آمريكا يا بازخورد منفي افراد اجتنابي كاهش زيادي در ميل به صميميت و روابط نزديك نشان دادند.

يافته‌ها در ارتباط با اضطراب دلبستگي و جستجوي حمايت ثبات متوسطي را نشان مي‌دهند. اگرچه نيمي از مطالعات نشان مي‌دهند كه اضطراب دلبستگي با عدم جستجوي حمايت در ارتباط است اما مطالعات ديگر رابطه معناداري پيدا نكردند. اين نتايج بي ثبات ممكن است ناشي از رويكرد دوسوگرايي افراد اضطرابي در جستجوي حمايت باشد (آرزوي شديد براي امنيت، با شك راجب در دسترس بودن نگاره هاي دلبستگي همراه مي شود).

ووجل[20] و وي[21] (2005) دو مسير علّي از سمت اضطراب دلبستگي به جستجوي مجاورت مشخص كردند. در يك مسير، اضطراب دلبستگي با پريشاني شديد همراه شده در نتيجه حمايت افزايش يافته است. در مسير دوم اضطراب دلبستگي با درك منفي حمايت ديگران همراه شده و به كاهش جستجوي حمايت منجر مي‌شود. اين همراهي درك منفي در دسترس بودن حمايت و كاهش جستجو در تحقيق سيمپسون[22] و رولز (2004) نيز ديده مي‌شود.

در مجموع، تحقيقات نشان مي‌دهد كه دلبستگي ايمني جستجوي حمايت را بصورت سازنده و مؤثر پرورش مي‌دهد، در حالي كه دلبستگي ناايمن در جستجوي حمايت مؤثر مداخله كرده يا از آن ممانعت مي‌كند. افراد اجتنابي با راهبردهاي غيرفعالسازي از بيان رفتاري نياز به مراقبت و حمايت جلوگيري مي‌كنند. افراد اضطرابي در جستجوي مراقبت عدم ثبات نشان مي‌دهند، به اين علت كه ميل شديد به مراقبت با شك راجع به حمايت‌گر بودن نگاره‌ها همراه مي‌شود و باعث دوسوگرايي و عدم ثبات آنها مي‌گردد. گاهي اين افراد از تقاضاي كلامي و مستقيم حمايت جلوگيري مي‌كند و نياز و پريشاني خود را بصورت غيرمستقيم و غيركلامي نشان مي‌دهند.

 

ه) الگوهاي ارزيابي: جهت‌گيري دلبستگي با اعتقادات و انتظارات افراد در مورد توانايي‌شان در مقاومت در برابر استرس يا انطباق مؤثر با آنها در ارتباط است. حس كارآمدي در افراد ايمن با «تاب‌آوري خود[23]» (جرد[24]، انيشي[25] و كارلسون[26]، 2004؛ كوباك و اسكيري[27]، 1988) و درك وجود منابع حمايت كننده همراه است (بلو[28]، ليدون[29]، جانسون[30]، 2002). دلبستگي ايمن با انتظارات مثبت مربوط به تنظيم خلق منفي (مولر[31]، مك كارتي[32] و فولادي[33]، 2002)، اطمينان بيشتر به توانايي‌هاشان در حل مسائل زندگي (وي[34]، هاپنر[35] و مالينكرودت[36]، 2003)، ديدگاه مثبت‌نگر و اميدوارانه به زندگي (هينونن[37]، ريكونن[38]، كيلتيكانگاس[39] و استراندبرگ[40]، 2004) و مقاومت و پايداري بيشتر در مقابل استرس (ميسلس[41]، 2004) همراه است. در مقابل، اضطراب دلبستگي و اجتناب دلبستگي با سطوح پايين تاب‌آوري و طاقت و دوام و ديدگاه نااميدانه و منفي گرا نسبت به زندگي همراه است (ميكالينسر و شيور، 2007).

تحقيقات متعددي نشان داده‌اند كه سبك دلبستگي با ارزيابي و روش انطباق افراد با تهديد رابطه دارد (برانت[42]، ميكالينسر و فلورين، 2001الف، 2001ب، مولر، فولادي، مك‌كارتي و هتچ[43]، 2003). اين يافته‌ها در مورد دلبستگي ايمن و اضطرابي با ثبات و هماهنگ است و در مورد دلبستگي اجتنابي كمتر ثبات وجود دارد. دلبستگي ايمن با ارزيابي‌ رخدادهاي تهديدآميز به صورت كمتر تهديدآميز و آرام‌بخش و ارزيابي مثبت توانايي‌هاي خود در برخورد با مسائل همراه است. در مقابل دلبستگي اضطرابي با ارزيابي‌هاي افزايش دهنده و شدت بخش تهديد و توانايي كم خود در برخورد با مسائل همراه است. همان‌طوركه گفته شد يافته‌ها در مورد دلبستگي اجتنابي از ثبات كمي برخوردار است. در ارتباط با ارزيابي توانايي خود در برخورد با مسائل، بيشتر تحقيقات نشان مي‌دهد كه ارزيابي‌هاي افراد اجتنابي بسيار شبيه به افراد دلبسته ايمن است (خود را در برخورد با مسائل توانا مي‌داند). در ارتباط با ارزيابي‌هاي تهديد، بيشتر تحقيقات نشان مي‌دهد كه افراد اجتنابي شبيه به افراد اضطرابي، رخدادها را بسيار تهديدآميز ارزيابي مي‌كنند (برانت و همكاران، 2001الف و 2001ب؛ ويليامز[44] و ريسكند[45]، 2004).

و) انطباق مسئله محور: در ارتباط با روش «انطباق مسئله محور» بعضي تحقيقات نشان دادند كه افراد دلبسته ايمن بيشتر از افراد غير ايمن از اين روش استفاده مي‌كنند (ميكالينسر و فلورين، 1998) اما بعضي مطالعات رابطه معناداري پيدا نكردند(ميكالينسر و فلورين، 1995؛ ميكالينسر، فلورين و ولر[46]، 1993؛ برانت و همكاران، 2001الف). بسياري از تحقيقات بين سبك اجتنابي و انتخاب راهبردهايي همچون فاصله‌گيري مثل انكار استرس، عدم توجه به مسئله و عدم درگيري شناختي و رفتاري با مسئله، سركوب (جرد و همكاران، 2004؛ ميكالينسر و اورباچ، 1995) و رفتارهاي كندكننده (پرت كردن حواس براي اجتناب در برخورد با ايجاد كننده‌هاي استرس) رابطه معني‌دار يافته‌اند.

فقط در يك مطالعه (برانت و همكاران، 2001الف) افراد ايمن شبيه به افراد اجتنابي از روش انطباقي فاصله‌گيري استفاده كردند. در اين مطالعه مادران ايمن كودكان سالم و كودكاني كه به نوعي بيماري كليوي با شدت كم مبتلا بودند، روشهاي انطباقي جستجوي حمايت و حل مسئله را مورد استفاده قرار دادند؛ اما مادران ايمني كه فرزندانشان از بيماري قلبي شديدي رنج مي‌بردند به راهبردهاي فاصله‌گيري تمايل داشتند. اين نتيجه حاكي از اين مطلب است كه مادران ايمن در شرايطي از راهبردهاي فاصله‌گيري استفاده مي‌كنند كه تفكر راجع به شرايط استرس‌زا، كاركرد مؤثر مادري آنها را تخريب مي‌كند. سركوب افكار دردناك راجع به بيماري فرزندشان به اين مادران اجازه مي‌دهد ‌به ارزيابي مثبتي از نحوه مادري خود برسند. همگام با اين يافته اشميت[47]، ناچتيگال[48]، وتريچ-مارتون[49] و اشتراس[50] (2002) دريافتند كه دلبستگي ايمن با انعطاف در روشهاي انطباقي همراه است.

محققاني كه راهبردهاي انطباقي هيجان‌مدار (مثل تفكر آرزو مدار، سرزنش خود و نشخوار فكري) را مورد ارزيابي قرار دادند، بصورت باثباتي ارتباط بين اضطراب دلبستگي و راهبردهاي انطباقي هيجان‌مدار را تأييد كرده‌اند. در مطالعات انجام شده (برانت و همكاران، 2001الف؛ شارف[51]، ميسلس[52] و كيونسون-بارون[53]، 2004؛ ميكالينسر و فلورين، 1998) افراد دلبسته اضطرابي نسبت به افراد دلبسته ايمن از راهبردهاي هيجان‌مدار بيشتر استفاده كردند. آنها تمايل دارند كه توجه خود را بيشتر بر پريشاني حاصل از مسئله متمركز كنند تا راه‌حل‌هاي ممكن مسئله.

در حقيقت نتيجه تحقيقات پيشين در اين زمينه نشان داده است كه بين راهبردهاي انطباقي و سبك‌هاي دلبستگي ارتباط وجود دارد. دلبستگي ايمن با راهبردهاي انطباقي مسئله مدار همراه است و مكانيزم فاصله‌گيري، زماني شكل مي‌گيرد كه فكر كنند مسئله قابل حل نيست. دلبستگي اضطرابي با راهبردهاي انطباقي هيجان‌مدار و دلبستگي اجتنابي با راهبردهاي فاصله‌گيري همراه است.

 

[1] Clark

[2] Distancing coping

[3] Cowan

[4] Bucholtz

[5] Larose

[6] Bernier

[7] Souey

[8] Duchesne

[9] Seiffge-krenke

[10] Beyers

[11] Carpenter

[12] ******kpatrik

[13] McGowan

[14] Melendez

[15] Sauer

[16] Berger

[17] Wyssmann

[18] Hart

[19] Goldenberg

[20] Vogel

[21] Wei

[22] Simpson

[23] Ego-resiliency

[24] Gjerde

[25] Onishi

[26] Carlson

[27] Sceery

[28] Buelow

[29] Lyddon

[30] Johnson

[31] Moller

[32] McCarthy

[33] Fouladi

[34] Wei

[35] Heppner

[36] Mallinckrodt

[37] Heinonen

[38] Raikkonen

[39] keltikangas

[40] Strandberg

[41] Mayselesse

[42] Berant

[43] Hatch

[44] Williams

[45] Riskind

[46] Weller

[47] schmidt

[48] Nachtigall

[49] Wuetrich-Marton

[50] Strauss

[51] Scharf

[52] Mayseless

[53] Kivenson- Baron


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۵ آبان ۱۳۹۷ساعت ۰۹:۲۰:۳۸  توسط مدير  نظرات (0)

  • توقع تاييد از ديگران[1]:

فرد اعتقاد دارد به اين كه لازم و ضروري است كه همه افراد ديگر جامعه او را دوست بدارند و تعظيم و تكريمش كنند. اين تصور غير عقلاني است، زيرا چنين هدفي غيرقابل دسترسي است و اگر فردي به دنبال چنين خواسته اي باشد، كمتر خود رهبر و بيشتر ناامن و مضطرب و ناقض نفس خود خواهد بود (شفيع آبادي و ناصري، 1386). روابط ميان فردي افراد با اعضاي خانواده، همسالان، هم كلاسي ها و سايرين، روي توقعات آنان از خودشان و ديگران تاثير مي گذارد. آن ها بر مبناي واكنش ديگران خود را خوب و ارزشمند محسوب مي كنند، وقتي ديگران آن ها را مي پذيرند احساس خوبي در مورد خودشان پيدا مي كنند. وقتي نيز با انتقادات والدين، همسالان، همسر و خانواده خود مواجه مي شوند، خود را انساني بد و بي ارزش مي بينند (شارف و شارف، ترجمه فيروزبخت، 1384). بايد بدانيم كه احترام به خود از تاييد ديگران نشات نمي گيرد، بلكه بوسيله رضايت داشتن و افتخار كردن به راهي كه در زندگي براي خود برگزيده ايم ناشي مي شود. درنتيجه مي توان تمام سعي خود را روي خودپذيري معطوف كرد، و از آنجايي كه در مورد خودپذيري نمي توان قضاوت كرد و غيرقابل داوري است، بنابراين حتي اگر نتوانيم به نحوي كه مي خواهيم عمل كنيم، باز هم نبايد از خود ارزيابي منفي داشته باشيم و خود را طرد كنيم و با خودپذيري احتمال تمركز بر اصلاح رفتار، بيشتر خواهد بود، در حالي كه فرد با طرد خود كمتر به اصلاح رفتار خواهد پرداخت (وودز[2]، 2000).

فرد معتقد است كه گروهي از مردم شرور و بد ذات هستند و بايد به شدت تنبيه شوند. در واقع شخص بر اين باور است كه سايرين و از جمله خودش به خاطر اشتباهات و خطاهاي مرتكب شده، سزاوار سرزنش و تنبيه هستند. مسلما همه مردم در زندگي خود دچار خطا و اشتباه مي شوند و چون شخص بر اين باور است كه به خاطر اشتباهات خود بايد سرزنش و تنبيه شود، دائما نسبت به خود و ديگران احساس خشم كرده و دچار احساس گناه و افسردگي مي شود. بنابراين فرد با اينگونه احساسات نسبت به خود و ديگران نمي تواند اشتباهات را به موقع تشخيص داده و تصحيح نمايد. اين عقيده بدين جهت غير عقلاني است كه معيار مطلقي براي درست و نادرست موجود نيست و انسان آزادي زيادي در انتخاب ندارد. اعمال نادرست يا غير اخلاقي، محصول حماقت، جهالت و يا اختلال عاطفي است. تمام انسان ها دچار خطا و اشتباه مي شوند. سرزنش و تنبيه معمولا به بهبودي رفتار نمي انجامد، زيرا در كاهش حماقت،افزايش هوشمندي و تعادل عاطفي تاثيري نمي كند؛ در حقيقت سرزنش و تنبيه به اختلال عاطفي بيشتر و رفتار بدتر مي انجامد ( شفيع آبادي و ناصري، 1386). آنچه ما اينجا به نتيجه مي رسيم، اين حقيقت است كه دچار اشتباه نشويم، ما تصميماتي مي گيريم و طبق آن ها رفتار مي كنيم، برخي اوقات اين تصميمات عواقب ناخوشايندي براي ما و حتي ديگران به بار مي آورد كه راه هايي را براي جبران اين عواقب بد در نظر مي گيريم، از جمله: تلافي كردن، جبران خسارت وارده، پرداخت خسارت مالي، معذرت خواهي و مانند آن. همچنين مي توان تلاش كرد كه توانايي تصميم گيري را تغيير داده تا هنگامي كه در آينده با موقعيت مشابهي روبرو شديم، بتوانيم تصميم متفاوتي بگيريم كه احتمال عواقب بد در آن كمتر باشد. اگرچه به دنبال عمل اشتباهي كه مرتكب شديم و به دنبال عواقب بد آن، شروع به سرزنش كردن خود نماييم، آيا احتمال دارد در چنين طرح و تصميم بارزي جهت بهبودي وضعيت اقدام كنيم (وودز، 2000).

[1] Demand Approval

[2] Woods

[3] Bluming Pronenss


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۵ آبان ۱۳۹۷ساعت ۰۹:۱۷:۲۶  توسط مدير  نظرات (0)

5  جنسيت ، نظريهاي فمنيستي و تحقيقات فرهنگي

2-5-1  جنسيت و رسانه

تحليل مناسبات جنسيتي در قلمرو فرهنگ يكي از اصلي ترين طرح هاي پژوهشي در نظريه فمنيستي معاصر بوده . فمينيستها با تحليل فرهنگ كوشيده ان مناسباتي رو تشخيص بدن كه از طريق اونا ارزشا و قانون هاي مردسالارانه درجامعه باز توليد شده و موندگاري مي يابد . در اين ميان رسانه هاي جمعي به عنوان يكي از مهم ترين منابع توليد فرهنگ در جوامع مدرن ، هميشه مورد نقد و تحليل فمنيستي قرار گرفته . محققان فمنيست با تكيه بر مفاهيم وسيله تحليلي نظري ، وضيعت زنان در جامعه رو مورد مطالعه قرار داده و تلاش كرده ان مناسبات جنسيتي پدرسالارانه در اين اجناس فرهنگي رو به نقد بكشند. از نظر فمنسيتا فرهنگ بيشتر و رسانه هاي توده اي معمولا زنان به عنوان ابژه يا موجودات  ابزاري و حاشيه اي بازنمايي مي شن در حاليكه اين بازنمايي  ربطي به زندگي پيچيده زنان نداره. همچنين به  نظر اونا در فرهنگ توده هاي ، زنان به عنوان مخاطبين و شنوندگان و بينندگان فرآورده هاي فرهنگي ناديده گرفته ميشوند.بدين سان زنان  هم در نظريهاي فرهنگي و هم درفرهنگ توده اي به عنوان بحث اي اجتماعي ناديده گرفته شده و به كناره رانده مي شن. يكي از نقد هاي كلي فمنيست نسبت به فرهنگ رسانه اي و توده اي ، درباره غياب گفتماني زنان در توليد فرهنگيه. استدلال كلي فمنيسم در نقد رسانه هاي جمعي رو مي توان در انديشه ، فناي نمادين زنان خلاصه كرد. به نظر فمنيستا ، سازندگان فرهنگ توده اي ، علايق و نقش زنان رو در توليد فرهنگي رو ناديده گرفتن و زن رو از ميدون فرهنگ غايب شمرده يا فقط به بازنمايي وي به عنوان موجودي پيرو در نقشهاي جنسي پرداخته ان. ( بشيريه،١٣٧٩: ١١۴)

تصوير فرهنگي زنان در در رسانه هاي جمعي از نظر فمنيستا در جهت حمايت و تقسيم كار جنسي و تقويت مفاهيم پذيرفته شده درباره زنانگي و مردانگي به كار ميرود. رسانه ها با فناي نمادين زنان به ما مي گويد كه زنان بايد در نقش همسر ، مادر ، كدبانو و غيره ظاهر شن و در يك جامعه پدر سالار ، سرنوشت زنان به جز اين نيست . باز توليد فرهنگي چگونگي ايفاي اين نقشا رو به زنان مي آموزد و سعي مي كند اونا رو در نظر زنان طبيعي جلوه بده ( استريناتي ، ١٣٨٠ : ٢۴٢)

از نظر فمينيستا چنين تصويري از زنان در رسانه هاي جمعي ، داراي وجهه اي ايدئولوژيك براي موندگاري مناسبات مرد سالارانه بوده . تاكمن ، فناي نمادين زنان در
رسانه هاي جمعي رو در رابطه با فرضيه درخشش مي دونه . طبق اين فرضيه رسا نه هاي جمعي ارزش هاي حاكم در يك جامعه رو منعكس ميكنن . اين ارزشا نه به جامعه واقعي، بلكه  به باز توليد نمادين جامعه ، يعني به شكلي كه ميل داره خود رو ببيند مربوط هستن. تاكمن عقيده داره كه اگه موضوعي به اين صورت متجلي نشه ،  فناي نمادين صورت ميگيرد(همون: ٢۴٣) .پس در عمل اين فرايند كلي به اين معناست كه مردان و زنان در رسانه هاي جمعي ، به صورتي باز نمايي شدن كه با نقش هاي تكراري اي فرهنگي كه در جهت بازسازي نقش هاي جنسيتي سنتي بكار مي رود ، سازگاري دارن. معمولا مردان به شكل آدم هايي مسلط، فعال، مهاجم و مقتدر به تصوير كشيده ميشود و نقش هاي جور واجور و مهمي رو كه موفقيت در اونا لازمه مهارت حرفه اي ، كفايت ، منطق و قدرته، ايفا ميكنن.در مقابل زنان معمولا پيرو، پشيمون ، تسليم و كم اهميت هستن و در مشاغل فرعي و كسل كننده اي كه جنسيت شون ، عواطفشان و نبود پيچيدگي شون به اونا تحمل كردهه ، ظاهر ميشوند. رسانه ها با نشون دادن مردان و زنان به اين صورت بر ماهيت نقش هاي جنسي و نبود برابري جنسي صحه ميذارن ( همون : ٢۴۶)

اينطوري فمنيستا مدعي مي شن رسانه هاي جمعي نقش باز نمايي كليشها يا خيالات قالبي جنسيتي رو به عهده ميگيرند.يكي از نقاط قطعي در باره صفات يا خصيصه هاي مربوط به كليشها خيالات قالبي اينه كه براي صفاتي كه به مردان مربوط ميشود، بيش از صفاتي كه به زنان نسبت مي بدن اهميت قائل مي شن. قدرت، استقلال و تمايل پذيري در برابر ضعف ، زود باوري و تاثيرپذيري بيشتر مثبت تلقي مي شن. اين تفاوتا با صفات زنونه و مردونه تداعي شده، ممكنه تا حد زيادي به نوعي بر چسب مربوط باشه كه به بعضي خصوصيات زده مي شه.شيوه گفته معاني روان شناختي به بعضي از رفتارهاي خاص تا حدي تعيين ميكند كه اين رفتارا تا چه حد مثبت يا منفي پنداشته ميشود(كولومبورگ ، ١٣٨٧ :٢٩-٢٨) ؛ براي مثال   بررسيا نشون داده كه تصوير زن و مرد در تلويزيون شديدا تكراري ايه ، مردان بيشتر با اعتماد بنفس ، خشن و ستيزه جوي ان ، حال آنكه زنان ناتوون و وابسته ان و ظاهري جذاب دارن. دوركين و اختر پي بردن زنان فقط در ١۴ درصد از برنامه هاي اول شب نقش اول رو بازي ميكنن. در اين شرايط در اين شرايط هم بيشتر كمتر از سي سال دارن و نقششون محدوده : مادر ، زن خونه دار ، پرستار و منشي . زنان رو خيلي كم در تلاش براي تلفيق ازدواج و شغل و حرفه خود ميبينيم .( گرت ، ١٣٨٠: ۴٨ )  به اين ترتيب فمنيستها هم اونقدر كه نا برابري جنسيتي و فرودستي در سطح جامعه رو مورد نقد و سئوال قرار مي بدن ، در سطح فرهنگ بيشتر هم مناسبات ناعادلانه ، غيرمنصفانه و استثمارگرانه ميان و مردان رو رد مي كنن و خواهان تصويري برابرطلبانه و مثبت از زنان و روابط با مردان در رسانه هاي جمعي ميشوند. چنين تحليل هايي كه رويكرد فمنيسم ليبرال متكيه خواهان كنار گذاشتن مناسبات سنتي پدر سالارانه  و بر اومدن مناسبات برابرطلبانه ميان زنان و مردان در قلمرو فرهنگ و توليدات فرهنگي هستن. ارزش هايي كه به شكل زنجيره بزرگي از تمايلات دو قطبي مثل طبيعت  / فرهنگ ، بدن / ذهن ، احساس / عقل ، هيجان / سود ، خاص/عام ، واقعي انتزاعي و دنياي خونه / دنياي كار و سياست (مك  لاين ، ١٩٩٩: ٣٢٧ )ارائه مي شه.

ازدواج

2-5-2  نظريه هاي فمنيستي فيلم

تحليل مناسبات و چگونگي حضور زنان در فيلم هاي سينمايي ، بخشي از كوشش فمينيسم براي  برملا كردن شرايط پدر سالارانه و تحقق برابري جنسيتي بوده . نظريه هاي فمنيستي فيلم در مرحله اول پيدايش خود با تكيه بر راه و روش ليبرال به دنبال جواب ايم سئوال مهم بودن كه تصويري كه فلان فيلم از زن ارائه مي كند وضعيت واقعي اون رو در جامعه اي كه فيلم در اون ساخته شده ، منعكس مي كند ، يا آنكه فيلم به تحريف واقعيت پرداخته و اگه اين گونه س ، تصوير زن چيجوري در اون بازنمايي شده؟ در مراحل بعدي ، مسائل ديگري در كانون توجه نظريه پردازان فمينيست فيلم قرار گرفتن و رويكرد هاي نشونه شناختي و ساخت گرايانه مطرح شدن . با اين حال ، هدف مشترك تموم نظريه هاي فمينيسي فيلم ، "شناخت شرايطيه كه رسانه سينما از رهگذر اون براي زنان در ميدون اجتماعي ، جايگاه ناعادلانه اي رقم مي زند و مي كوشد به اين جايگاه ادامه بخشه "( كازه بين ، ١٣٨٢ :97 )

مالوي با در نظر گرفتن  "سينما به عنوان يه سيستم بازنمايي پيشرفته "در جستجوي تبيين روش هايي بودن كه از طريق اون فيلم ، تعبير راست و از ديد اجتماعي تثبيت شده اي از فرق جنسي رو درخشش مي بده و حتي از آن بهره برداري مي كند ؛ فرق جنسي كه تصاوير ، راه هاي شهواني كردن و منظره ( موضوع نگاه ) رو تحت نظارت داره ( مالوي ، ١٣٨٢ : ٧١ )

مالي هاسكل در راستاي پروژه تحقيق هاي فمنيستي سينما ، معني " ژانر مردونه "رو براي توصيف اون طور فيلم هايي ايجاد كردهه كه در اونا روحيه " مردسالارانه" حاكمه و زنان در اونا معمولا موجوداتي درجه دو و پيرو مرد به تصوير كشيده مي شن . در اين گونه فيلما ، دل مشغولي اصلي ، " روح مرد ، رستگاري اون "و نه زنه . اين حق انحصاري مرده كه مسير از ظلمت تا نور رو طي كند ، مسيري كه حركت اصلي داستان رو شكل مي بده . مرده كه به تباهي كشيده مي شه و روحش در برابر آسيب قرار ميگيرد . زنها اون قدر قابل نيستن تا بتونن با شيطان و فرشتگان دست و پنجه نرم كنن . اونا موجودات ساده اي هستن كه از قبل تعيين شدن( هاسكل ، ١٣٨١ : ١٠٧ )

از نظر هاسكل ، زني در فيلم ژانر مردونه  به تصوير در مي آيند چنين ويژگي هايي داره : به خاطر همسر و بچه از كار و علايق خود مي گذره ؛ خود رو موجودي مي پندارد پشيمون و اسير احساسات و غرايز كه بايد به خدمت ديگران در آيد ، يعني براي خود خصوصياتي قائله كه اون رو از برخورد فعالانه و عقلاني با جهان بيرون از خونه باز مي داره (كازه بيه ، ١٣٨٢ : ٩٧)

 

[1] visual signification

[2] Screen Theory

[3] the male gaze

[4] Visual Pleasure and Narrative Cinema

[5] the classic realistic text

[6] binary oppositions

[7] fluidity

[8] ego

[9] scopophilia

[10] fetishism

[11] voyeurism

[12] castration anxiety

[13] to-be-looked-at-ness

[14] par excellence

[15] psychological imperatives


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۵ آبان ۱۳۹۷ساعت ۰۹:۱۴:۱۴  توسط مدير  نظرات (0)

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ]